سلام به دوستانی که به کلبۀ پروازنامه سر می زنند.
شاید از خودتون بپرسید چرا پروازنامه. پروازنامه اسم پنج مجموعه از کارهای منه که جزو اولین کارهای من محسوب می شه و برام پر از خاطره ست.
بعد از گذشت مدت زیادی می خوام امروز کلبمو به یه ترانه مهمون کنم که چند وقت پیش تو مجموعه ای به اسم غربت صدا، مثل پروازنامه تو غربت به چاپ رسید. این مجموعه برام خیلی عزیزه چون درد دلمه، آواز و تپش قلبم، گله و بغضمه، خنده و عشقمه،....
تموم عاشقانه هایم تو!
خورشیدک چشمای تو
طلسم ظلمتو شکست
رو چادر سیاه شب
بارون ستاره نشست
عطر گل بوسۀ تو
هوای عشقو تازه کرد
رنگین کمون نگاهت
شعرمو غرق آوازه کرد
طعم شبنم رو لباته
قصۀ گل تو صداته
رقص پروانه همتای قدم هاته
نغمۀ بهار خمار خنده هاته
اون که تن وا کرده به تو
اون که محتاج نفس هاته، منم
مثل آغوش مادر و عطش یه کودک
دریا تویی و زورق منم
نفسم تو، نیازم تو
قصه ام تو، ترانه ام تو
آغازم تو، پایانم تو
تموم عاشقانه هایم تو!
کوچه پس کوچۀ خیالم
از آواز تنت لبریزه
مثل بارون و باغ یاس
باورم از حضورت گلریزه
یادت بمونه نازنینم
کتاب دلم از تو پر می شه
از عشقی که قصه ش
با تو می مونه تا همیشه
نوشته شده توسط حیدر شرف نهال در یکشنبه 15 شهریور1388 ساعت 2:33 موضوع ترانه | لینک ثابت
صدایی در شب
و طنین صدایی در جاده های خواب آلود فضا می پیچد.
هق هق تلخی که تا کرانۀ بی طرح شب به گوش می رسد.
کیست که چنین پر سوز و گداز گریه سر می دهد؟
ای خواب سنگین پرناز!
بیدار شو که صدایی تنها در بیگانگی نگاهت گم شده.
هنوز تار و پود شب از خواب سرشار است.
و گرانبار زمزمه ای بی دلدار، بی پناه و تنها
از دالان تاریک قامت شب در گذر است.
ای خواب سنگین پرناز!
یک لحظه چشمانت را باز کن.
ببین در کنج کدام نهانخانۀ این زمین
آدمی کز کرده است.
آرامشی ببخش به این آوای سوزناک شبانگاه!
زمانی طی شد.
و شب همچنان در گهوارۀ خواب پرورش
چه بی خیال می آرامد.
و کس نمی گوید
این صدای در شب،
این نالۀ در سیاهی
از چه غمبار است؟

نوشته شده توسط حیدر شرف نهال در یکشنبه 24 تیر1386 ساعت 17:28 موضوع شعر | لینک ثابت
رها باش و ... رها باش، رها! رها باش و بخوان! بخوان نامه ای را که در آن در حق لطفی تا ابدیت بزرگی کردند. رها باش و بمان! بمان به یاد پرنده های دل گرفته ای که در کنج قفس ها بی تاب رهایی اند. رها باش و ببین! ببین بی جنبشی اندام سرد و بی نفس ِ تنهاترین گلی که می میرد. رها باش و بنویس! بنویس معصوم ترین افسانه ای که در آن آوای دلنشین عشقی می شکفد. رها باش و بشنو! بشنو ورد عابدان اسیری را که در میعادگاه نزول هستی برای آزادگی شب زنده داری می کنند. رها باش و بگو! بگو که من هم هستم و رهایم! بگو که تو هم هستی و رها باش چون پر باد. دست ها را، پاها را، قلب ها را رها خواهیم کرد. و همچون قدرت غریدن بازوی تندرها زنجیرها را پاره خواهیم کرد. و خواهیم تاخت تا انحنای آرزوی زندانی و رهایی را پیغام خواهیم داد. رها باش، رها!
نوشته شده توسط حیدر شرف نهال در دوشنبه 7 خرداد1386 ساعت 23:18 موضوع شعر | لینک ثابت
راز دهکده روی تخته سنگی بی پروا بر بلندای خاکِ بی نیاز دهکده ام، نشسته ام. نی می زنم، و بیخ ودانۀ تابان و پرخروش اقلیمم را می جویم، می شکافم: کمی پایین تر از من گله داری گوسفندان را به چراگاه می برد. گله دار چون من دم به نی می زند. و ترانۀ بی غزل سهره ها همساز نی هامان شده است. بته های خار و خاشاک را می بینم که سیلی باد عادت خشک پیکرشان را به لرزه درمی آورد. بوی حضور ریواس را حس می کنم. رقص دشت اقاقیا بر تالاب تنم می پاشد: من چه شاداب نی می زنم! گلیم های نوبافتۀ روی سقف های کاهگلی ِ « بی آلایش ترین قصرها » را تماشا می کنم. و خوشه های گندم، زیر دندان سنگی آسیاب حجم خالی کیسه ها را پر از سپیدی برکت می کنند. خندۀ دختران کوزه به دست لب رود را می شنوم. پرتقال ها، سیب ها، نارگی ها، انارها را می ستایم که سر خم کرده اند و گرمی خونشان را در آب جوی لب باغ خنک می کنند. دروگران دشت طلا را می نگرم. صف به صف داس می زنند. درود بر همتشان! و هزاران درود بر خاک این دهکده! در اینجا افسانۀ گل و سنگ رؤیایی نیست: گل های وحشی در دل صخره ها می تپند. و شکوفایی گل پنبه بر زبری دستان زنان دوک به دست بوسه می زند. مرا از خود بدر می کند این شمیم هوش ربا. و نوای نی ام را مست... چوپانی از راه می رسد. نان و پنیری تعارف می کند. نان و پنیر و چای، آواز و عافیت و پاکی دهکده! دهکده، دهکده نیست: بی تابی رسیدن « رنگ هاست ». می ترسم، می ترسم مبادا در این خاک نمیرم و با ترنم های شیرین این دیار وداع نخوانم. برای من این دهکدۀ کوچک دلخوش ترین جای زمین است! پس نی می زنم و می خوانم تا رنگی در دهکده ام افسرده نگردد. روی تخته سنگ می نشینم تا غروب آفتاب. غروب این دهکده هم دیدنی ست. شاید هم یک روز، روی همین سنگ سخت، زیر همین سقف آبی و سوی این همه نماهای دلربا خوابی ابدی نصیبم گردد.
نوشته شده توسط حیدر شرف نهال در چهارشنبه 5 اردیبهشت1386 ساعت 19:46 موضوع شعر | لینک ثابت
باران وسوسۀ بازوانم را فراخنایی می بخشم. پنجه هایم را کاسه ای شکل می کنم و چون صلیبی بر پوست تر زمین می چرخم. من محتاج مشتی بارانم! در جادۀ خیس و خالی حیات اشکریزانی ست از آسمان. و من در این جادۀ عطرآلود به دنبال شکار مشتی باران روانم. بارانی که مسئول زنده ماندن جوهر من و زمین است! اگر باران نبود، نه لطافت آدامیزاد می تراوید، نه غنچه های لاله ها وارثی داشتند و نه طبیعت بنای شگفت انگیز قوس قزحی را بر غرور اندام کوه می دید. باران عشقی ست که فقط عاشقان می دانند چه حالی می دهد ملاقات قطره های باران! و معشوق اگر دلش گرفت، پای پنجرۀ بارانی می نشیند و نامه ای بارانی می نویسد برای یار. باران حسرتی ست در دل ساکنان کویر. و رحمتی که در دستان من حوضچه می سازد. رایحۀ خاک باران خورده مرا خمار می کند... من زنی باردار دیدم که ویار خاک باران زده کرده بود! و نقاشی که در قطره ای باران ابر و دریا، آینه و نگاه را می کشید. پشت پنجره ای دخترکی را دیدم که در چشمانش ابرها اشک می ریختند. زیر گریه های ابر مانده ام. مشتی باران در دستم. باران را می نوشم با تمام وجودم: دوزخ درونم چشمه سار می شود. من همجنس باران می شوم!

نوشته شده توسط حیدر شرف نهال در پنجشنبه 3 اسفند1385 ساعت 20:4 موضوع شعر | لینک ثابت
خستۀ روزگار عمری ست که در این گذرگاه ملول سرگردانی سایۀ افسرده ای در پوست تن جا خشک کرده است. با من سخن ها دارد آن چشم دور، اما کجاست هیجانم به راه دور؟ سراغی نیست که از ما خبر گیرد در این تنهایی: شوق و شور دل و دست ها گمنام شده اند. خلق آدمیان را دیو غم شکسته است. پژمردگی شیهۀ زیبای زمین را فتح کرده است. هیچ کلامی خوش نیست در این روزگار. خنده ها چه کمیابند؟ گریه ها فراوانند! من اسیرم در این نیرنگ خسته. بغض گریانم خنده ای افسرده است. تصویر روشنم دیگر پریده است. هر چه را که خوش گفتم، در این مردگی مرد. بر تنم صحبت رنج، بر دلم شام شکوه عذاب خوابیده است. عمری ست که من و همه از خود گریخته ایم: این هجوم دلمردگی ست که همه را ربوده است!

نوشته شده توسط حیدر شرف نهال در جمعه 20 بهمن1385 ساعت 15:49 موضوع شعر | لینک ثابت
غروب زمستانی در کنج اتاق، کنار پنجرۀ عبوسم نشسته ام. و دلگیرترین غروب فصل را نظاره می کنم. گنجشک ها را دیگر بر شاخه ها نمی بینم. و همهمۀ بچه ها را در کوچه ها نمی شنوم. مثل اینکه هوا برای طلوع کردن احساس ها باب دل نیست. فضا سفید است و سرد و یکرنگ. با غروب خورشید شفافی اتاقم نیز کدر می شود و سایه ام بر گل های قالی تراوش می کند. چراغ همسایه ها یک به یک روشن می شود؛ تجلی رخ آسمان نیمه تاریک. من، اتاقی تیره رنگ و زمستانی خموش هم آهنگ شده ایم. از خانه بیرون می روم تا این دلتنگی عجیبم را بگسترانم. مادرم می پرسد: " کجا؟ " " می روم حال غروب را بپرسم. " مادرم می خندد. به کوچه می روم. به دیواری گلی تکیه می زنم. و درازای دو سر کوچه را تعقیب می کنم. هیچ کس را نمی یابم. گه گاهی خنجر باد زمستانی بر صورتم خراشی می زند. تک و تنها در کوچه ای برفی دلم غروب می کند. دلم می خواست همزاد غروب دوردست می شدم. پشت درختان، آن سوی کوه ها، شاید هم دورتر دلگیرترین غروبی ست که مرا با خود برده است. غروبی زمستانی که نگاهم را شیفتۀ آرامش خود کرده است. تک و تنها، در کوچه ای برفی، من، غروب، نگاهی دور و بلندای دلگیری...

نوشته شده توسط حیدر شرف نهال در دوشنبه 18 دی1385 ساعت 20:27 موضوع شعر | لینک ثابت
درباره وبلاگ

حیدر شرف نهال
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY